تبلیغات
دانشنامه علوم تجربی - مطالب داستانها و حکایتهای پند آموز
 
دانشنامه علوم تجربی
درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را
درباره وبلاگ


با عرض سلام
من محمود دره زرشكی دبیر علوم تجربی ناحیه 2 استان یزد هستم وبه شما خوش آمد می گویم . این وبلاگ جهت یادگیری آسان علوم دوره راهنمایی طراحی شده و شامل مطالب علمی و خلاصه درسها و نمونه سوالات مختلف می باشد. امیدوارم برای همه ی كاربران گرامی مفید واقع شود. منتظر انتقادات و پیشنهادات سازنده تان هستیم .

مدیر وبلاگ : محمود دره زرشكی
نظرسنجی
كیفیت مطالب و عملكرد این وبلاگ را چگونه ارزیابی می كنید ؟








پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمود دره زرشكی

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...

  به ادامه داستان بروید                                                                           



ادامه داستان


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، مطالب عمومی ( دانستنیها )، 
برچسب ها : الکساندر فلیمینگ، پنیسیلین،
لینک های مرتبط :
شنبه 17 دی 1390 :: نویسنده : محمود دره زرشكی
روزی نوجوانی درگوشه ای از یك جنگل با خود خلوت كرده بود و داشت به آینده  فكر می كرد.
رو به خدا كرد و ازاو پرسید كه : خدایا آینده ی من چگونه است ؟ آیا میتوانم بر سختیهای زندگی غلبه كنم ؟
خداوند به اوگفت : آیا درخت سرخس و بامبو را در آنطرف جنگل می بینی ؟

                         
به ادامه داستان بروید. واز این داستان زیبا و آموزنده لذت ببرید.  


ادامه داستان


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها : داستان سرخس و بامبو،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 17 آذر 1390 :: نویسنده : محمود دره زرشكی
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
                                  به ادامه داستان بروید.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها : داستان قضاوت،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 5 آبان 1390 :: نویسنده : محمود دره زرشكی

روزی بود، روزگاری بود.

یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هرچه سعی کرد از دیواره ی سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز خورد و می افتاد.

به ادامه داستان بروید



ادامه داستان


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها : هوسهای مورچه ای،
لینک های مرتبط :

خدا كجاست ؟


حكایت شده كه  یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:


- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .


ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم.


 نكته : آری خدا همه جا و همیشه باما هست مهم این است كه این حقیقت را باور كرده و حضور خدا را دركنار خود حس كنیم.

  





نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها : خدا كجاست؟،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 3 شهریور 1390 :: نویسنده : محمود دره زرشكی

یك داستان بسیار جالب و آموزنده

 یك كشتی در یك سفر دریایی در میان طوفان در دریا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا كنان خود را به جزیره كوچكی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا می كردند كه به خدا نزدیك ترند و خدا دعایشان را زودتر مستجاب می كند، تصمیم گرفتند كه جزیره را به 2 قسمت تقسیم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند كدام زود تر به خواسته هایش می رسد.ا

 به ادامه داستان بروید



ادامه داستان


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 26 تیر 1390 :: نویسنده : محمود دره زرشكی


 این داستان در مورد دختر كوچكی است كه در یك كلبه محقر دور از شهر در یك خانواده فقیر به دنیا آمده بود.  او نوزاد زودرس، ضعیف و شكننده ای بود. همه شك داشتند كه زنده بماند. وقتی 4 ساله شد، بیماری ذات الریه و مخملك را با هم گرفت. تركیب خطرناكی كه پای چپ او را از كار انداخت و فلج كرد. اما او خوش شانس بود.
   به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها : امید به زندگانی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 خرداد 1390 :: نویسنده : محمود دره زرشكی
دزدی نیمه شب به خانه ای رفت.صاحب خانه در گوشه ی اتاق خوابیده بود. 

 
 به ادامه داستان بروید

ادامه داستان


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

                            یك حكایت حكیمانه و پندآموز

                  

در یک روز سرد و مرطوب زمستانی، حلزونی از درخت گیلاسی بالا می رفت. پرندگانی که روی درخت مجاور نشسته بودند، او رامسخره می كردند.  

           برای خواندن ادامه این داستان اینجا كلیك كنید

       





نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها : آینده نگری،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : محمود دره زرشكی

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .......

                   

   برای خواندن ادامه این داستان زیبا و پندآموز اینجا كلیك كنید. 





نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها : داستان ماهیگیر،
لینک های مرتبط :

مثل مداد باش

پسرک از پدرش پرسید : پدردرباره چه می نویسی ؟
پدرپاسخ داد :درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی !

به ادامه داستان بروید



ادامه داستان


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 3 فروردین 1390 :: نویسنده : محمود دره زرشكی

قورباغه ها

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه  بدند .
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...
و مسابقه شروع شد

       به ادامه داستان بروید



ادامه داستان


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 24 اسفند 1389 :: نویسنده : محمود دره زرشكی

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.

روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.

بطور اتفاقی در خانه ای را زد. دختر كوچكی در را باز کرد. پسرک از آن دختر بچه تقاضای غذا كرد و آن دختر...............

    به ادامه داستان بروید



ادامه داستان


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 9 اسفند 1389 :: نویسنده : محمود دره زرشكی
داستان پاره آجر

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان ازبین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبیل او برخوردكرد .
 
به ادامه داستان بروید.


ادامه داستان


نوع مطلب : داستانها و حکایتهای پند آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کد تقویم

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت